ایستگاه آخر پیاده می شوم.میدان را نیم دور می زنم تا دوباره سوار اتوبوس شوم.دارد راه می افتد.می دوم و خودم را میان زن ها جا می کنم.ایستگاه دوم خیلی ها پیاده می شوند.می نشینم کنارپنجره.چشم هایم را میبندم. این بوی تند و غریب که می آید خواب نیست ، می ترسم.چشمم را بازمی کنم پسرک دست اندخته دورگردن دوست دخترش و دارد توی گوشش پچ پچ می کند. رو بر می گردانم آشنایی نمی بینم. سر می چسبانم به پنجره. زنی که کنارم نشسته صدایم می کند. چند باری ست که دارد صدایم می زند و من نیستم اینجا ...گم شده ام میان ملافه های رنگی ...نگاهش می کنم .حالم را می پرسد، چرا ؟؟ می گوید داغم... فکر می کند دارم از تب می سوزم.می گوید که سرخ شده ام. تشکر می کنم و می گویم آفتاب تند است و هوا خیلی گرم. زن فقط نگاهم می کند و بعد نگاهش را به پنجره می گیرد... این سمت اتوبوس سایه است و ساعتی می شود که تندی آفتاب گذشته.اتوبوس می ایستد پشت چراغ...سه ایستگاه دیگر مانده. بلند می شوم. از زن عذر خواهی می کنم و دکمه ی قرمز توقف را فشار می دهم.
دست می کنم و از توی کیفم ظرف سایه ام را بر می دارم و سعی می کنم در قاب کوچکش سرخی صورتم را ببینم. و سیاهی زیر چشم ها را . انگشت می کشم زیر چشم ها و می دانم که پاک نمی شود...
صدای زمزمه ها ، حرف ها ... چشم های بسته ی او ...صدای خاموش من...و طعم بوسه ای که هنوز داغ است... به خانه بر می گردم. باید به خانه بر گردم.
چند کوچه مانده به خانه، دست می کنم توی کیف و حلقه ی باریک و نگین دار را دست می کنم. در شیشه ای مغازه اصغر آقا را هل می دهم . برای شام یک بسته میگو سوخاری برمی دارم...
لباس هایم را توی لباس شویی می ریزم و تا آمدنت صبرمی کنم. حرف هایی زیادی ست که باید به تو بگویم .
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:32 توسط مهتاقزوینی
|
قلبم را که می تپد از میان انگشتانت بیرون می آورم .
باد سردی می وزد .
قلبم به درون سینه ام بر نمی گردد....
نفس هایم کند می شود .به شماره می افتد. سرد می شوم... باد حالا گرمای کم نظیری دارد.گرمایش می سوزاند سردی پوستم را.
.............................................................................................
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:16 توسط مهتاقزوینی
|
می دونستم ...می دونستم خوب تر از اون بود که بخواد واقعی باشه !!!
اما واقعی بود !!!
ولی من دلم خواست رویا باشه!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:25 توسط مهتاقزوینی
|
روزهایی که خیلی از اون ها گذشته من فکر می کردم دوست داشتن غریب ترین واژه ای که شنیدم.واژه ای که لمسش کردم. صداش رو شنیدم و همه ی این ها وقتی بوده که تنها بودم. لرزه ی قلبم رو حس می کردم که صدای بلند و تندی داشت و سرخی صورتم رو می دیدم. اون روزهای فکر می کردم کسی که دوستش دارم یه قهرمانه... فکر نمی نکردم شاهزاده است و اسب سفید داره فقط فکر می کردم عجیبه ...اونقدر عجیبه که من دوستش دارم پس قهرمانه. معمولی نیست.دوست داشتم اسبش سیاه باشه!!!!
و حالا کنار توام.نشستم و دارم به دری وری های تو گوش می دم دیگه فکر نمی کنم دوست داشتن واژه ی غریبی باشه.می شه لمسش کرد اما نه فقط با لرزیدن. می شه دیدش اما نه با سرخی با سفیدی دندون هایی که بهم لبخند می زنه...
تو شبیه اولین عشق نیستی . شبیه بهترینش هم نیستی.معمولی تر از همه چیزی مثل خود زندگی.ساده تر از هر چیز خاصی. نمی دونم چند وقته که دیگه کسی رو جز تو دوست ندارم.زیاده. رزهای زیادی که من آرومم .گرمم.شادم.سوار هیچ اسبی هم نیستم ...کنارت دراز کشیدم و دارم به حرفات گوش می دم و به لرزش صدات که توی حنجره ات می چرخه و سر می خوره و از ریه هات می ریزه توی گوشم.
حالا می دونم عجیب ترین واژه ی دنیا تغییره. غریب ترین کلمه زندگیه و همه چیز وقتی که تو من رو می بوسی!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:21 توسط مهتاقزوینی
|
همین بس که تا صبح کنارم بودی ... توی خوابم ...توی تک تک نفس هام... وسط غلت زدن هام ... عجیب این بود که قصد رفتن هم نداشتی...
دیشب فهمیدم که دست های بزرگی داری . به هر طرف که چرخیدم توی آغوشت بودم...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط مهتاقزوینی
|
از خواب می پرم .دلم نمی خواد چشمم رو باز کنم. دست می کشم رو ملافه. نیستی.همش خواب بوده.توام تو خواب بودی .توی خواب ازت ترسیدم.از مهربونیت ترسیدم.
ته گلوم تلخه... یه لیوان آب می خورم...بطر شربت رو از یخچال بر می دارم و لیوان رو تا نصفه پر می کنم... هم می زنم و سرمی کشم...شیرینیش رو مزه می کنم... این تلخی دست بردار نیست... رفتنی نیست...تلخ تر از زبونم فکرمه... ذهنمه... گوشت و پوستمه...! فکر نمی کردم انقدر تلخ باشی و این تلخی انقدر فراگیر ...! فکر نمی کردم لمس کردنت مثل آتیش پوستم رو بسوزونه و طعم بوسه ات زبونم رو تلخ...
این تخی از کجا می آید. از کی شروع شده...؟؟از روزی که رفتم...؟؟یا از روزی که برنگشتی...؟این تلخی از منه؟ یا از تو؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:11 توسط مهتاقزوینی
|
اشکال کار اینجا بود که من تو خیالم با تو خوش بودم و تو واقعیت تنهای تنها!!!
خیال تو مثل دکمه ای بود که من داشتم به خاطرش یک کت می دوختم... ولی اگه راستش رو بخوای من لباس
بی دکمه رو ترجیح می دم!!!
حالا وقتی از کنارم رد می شی دیگه دلم نمی لرزه ... فقط نگاهت می کنم ... و از اینکه داری می ری غمگین
نمی شم...
این های را گفتم فقط چون باید ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:1 توسط مهتاقزوینی
|
نمی بینی که می بینم نگاه هات رو ؟... نمی دونی که وسوسه می شم گه گاه نگاهت کنم.که آرزو می کنم این گه گاه عمری داشته باشه تا ته دنیا .داری می بینی رفتنم رو، دور شدنم رو... و فقط نگاه می کنی. خودت انگار می دونی که دیگه دیر شده. که دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست.شاید دیگه من اون آدم قبلی نیستم.دیگه از اینکه از دستت بدم نمی ترسم.از اینکه تو رو از من بگیرن وحشت نمی کنم.قوی شدم.
گاهی فکر می کنم فقط چشم های ما به دیدن هم عادت کرده بود.چیزی از چشم ها رد نمی شد که قلب بره و به یاد بمونه و ...
خداحافظ گلابی شیرین...نمی دونم چند بار دیگه ممکنه به تو سلام کنم.شاید هیچ وقت ، شاید یه وقت دیگه...شاید یه روزه دیگه.............
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط مهتاقزوینی
|
ما از عشقه چه کم داشتیم
تا خاکستر شویم ... ؟
اما
تر بودیم...
یا شاید آتش نبود...
مهتا قزوینی...۴ اردیبهشت ۸۴
پ.ن : عشقه گیاهی است با دو تعبیر... در تعبیر اول گیاهی ست مانند پیچک. و در تعبیر دوم گیاهی ست که از عشق می سوزه و خاکستر می شه....
پ.ن۲ : با اینکه خیلی قدیمیه اما حسش هنوز واسه خودم تازه است... البته دیگه همپین نگاهی به عشق ندارم... یعنی راستش عشق ادبیاتی مال توی کتاب ... ما داریم توی دنیای واقعی زندگی می کنیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:42 توسط مهتاقزوینی
|
کسی شبیه پرنده نبود ...
تنها من ، با تو پریدم ...!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:23 توسط مهتاقزوینی
|
دیشب به کشف تازه ای رسیدم...
انسان ۵ حس دارد ...!!!!
و من می خواهم از هر پنج حسم لذت ببرم .راستش دیدن به قدر کافی به من لذت داده ...امروز می خواهم بشنوم...لحظه هایی بو کنم...گاهی لمس کنم... و یک چیزهایی را مزه...!
شاید فردا برای دیدن تصمیم تازه ای گرفتم...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:39 توسط مهتاقزوینی
|
حرف زدن دربارهی چیزهایی ناتمام سخت است. و زندگی کردن با آن ها سخت تر ... وقتی نمی دانی خودت کجای زندگی خودت ایستاده ای ، این که بخواهی جای آدم ها را توی زندگی ات مشخص کنی احمقانه است...دیگر به مرزهایم نگاه نمی کنم.مرزهایی مه برای من سرخ است و گاهی نامرئی و برای کسی نخواهد ببیند......!دارم روزهای سخت را با کندی اما می گذرانم...می خواهم در مرکز بایستم و هر کس هم هر جا دوست داشتم و دوست داشت در کنارم باشد...تو هم بمان همان جایی که هستی ...پشت پنجره ی طبقه ی چهارم...توی حیاط...روی نیمکت...توی خاطره هایم یا گوشه ای از قلبم...!!! من دارم می روم دارم راه می روم توی مسیر تازه ای که آدم ها راه می روند...حرف می زنند ، گاهی به سمت هم می دوند، باهم قرار می گذارند و توی لحظه های خوش باهم اند...حالا که اینطور دوست داری ببنشین... راستش این است ،"هیچ وقت نتوانستم دوستت نداشته باشم..." شاید چون همیشه خودت بودی...حالا هم خاطره ات را مثل یادگار نگه می دارم ...اما این روزها خیابان ها شلوغ است،و زندگی یعنی جنبش...ارتباط...اس ام اس...و...!این روزها از زیر زمین قطار می گذرد و از روی هوا امواج ...کاش فاصله ی میانمان را هم مثل آمدن از ته کلاس به نیمکت اول ،می آمدی...شاید ما هم در لحظه های خوش شریک می شدیم...شاید نتیجه اش پر از لحظه های خوش بود...شاید با تلخی ، اما با احترام از هم خداحافظی می کردیم...شاید با خشونت همدیگر را کنار می زدیم... اما راستش همه ی این ها بیشتر شبیه به زندگی ست تا ایستادن های من و نگاه های تو....!
بیا تمامش کنیم...
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:44 توسط مهتاقزوینی
|
گاهی باید رد شد... از کنار اتفاقات ، خاطرات، ... تو...!!!
نمی دانم این روزها منم که دارم از کنارت رد می شوم یا تویی که داری می روی...
نمی بینمت این روزها ...کم می بینمت...نیستی... فرق کرده ای جدی تر شده ای و انگار تنها تر...
دارم دور و برم را خلوت می کنم...آدم هایی را کنار گذاشته ام ... شاید تو هم من را کنار گذاشته ای...
* * *
می بینی ، یه جوریمه...دوباره نمی تونم بنویسم...جمله هام آهنگ ندارن، بو ندارن... داری همه ی این ها رو با خوددت می بری...
* * *
امروز خواستم بهت فکر کنم...احساس کردم مثل فرمول های ریاضی دبیرستان داری می ری اون عقب عقبا...یه جای دور...باید دنبالت بگردم...می دونم که هستی ...همیشه ...حتی اگر بری هم من می تونم تو وجود خودم ...اون عقب عقبا ،توی لحظه های خوب پیدات کنم... اما راستش حس خوبی نبود...اگه تو خودم گمت کنم چی...؟؟ تو همیشه بودی ...بدون اینکه بخوام...فکر کردم ناراحت می شم ...اما بی حس بودم...
* * *
من منتظرم .اما نمی دونم منتظر چی!!!! شاید منتظر روزی ام که مثل امروز نباشه ...مثل دیروزم نباشه...یه روزی یه جایی که من .... که تو .... !
راستش نمی دونم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 20:33 توسط مهتاقزوینی
|
چیزهایی بود...شاید هم هست...راستش نمی دانم ، می دانم که بود، اما حالا گمانم تمام شده ...شاید من تمامش کردم، چیزی را که تو آغاز کردی...کاش حالا که می روی لحظه هایم را هم ببری دلتنگی هایم،خاطره هایم را خالی کنی ...فقط بگذار عکس هایت را در چشمانم نگه دارم... حالا که نمی آیی ...حالا که نیستی دل کندن هم آسان می شود...
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:18 توسط مهتاقزوینی
|
گاهی به ترس هایم فکر می کنم...به ترس افتادن توی جوی آب ،وقتی شلوارم تنگ است یا دامن بلندی پوشیده ام... گاهی هم به تو فکر می کنم و اینکه روزهایی می ترسیدم به یادت نیاورم...می ترسیدم که دیگر نبینمت، که از یادم بروی ... و حالا نمی ترسم... !روزها می شود و ماه هایی که نمی آیی...که نمی بینمت و بعدا با خودم فکر می کنم خیلی هم ترسناک نیست...شاید هیچ وقت دیگری هم نبوده...می ترسم چون تو بودی شاید هم فکر می کردم هستی...اما حالا فقط من هستم. تو هم می آیی گاهی، سرمی زنی...مثل دکترهایی که فوق تخصص دارند و ثانیه ای مریض ویزیت می کنند نیامده می روی...حالا دلم برایت تنگ نمی شود...فقط گاهی آمدنت سرگرمم می کند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:6 توسط مهتاقزوینی
|
جواب واقعی چیزی نیست که آدما می گن ...چون چیزی نیست که دوست داری بشنوی...کاش می تونستی یه ذره فقط یه ذره با خودت رو راست باشی...شاید تو هم چیزی رو که من توی چشم هات دیده بودم می دیدی...من دارم می رم...به یه جای دور ...می خوام سفر کنم...می خوام خودم باشم...خود خودم...
شاید دیگه هیچ وقت نبینمت...شاید دیگه هیچ وقت برنگردم...اومدم خداحافظی... اما اول تو برو ...بذار رفتنت رو ببینم...بذار خوب خوب نگات کنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:33 توسط مهتاقزوینی
|
"هیچ کس چشمان مراد را نداشت. حرص دیدن در آن ها بود و بی اختیار میل پنهان شدن را در آدم بیدار می کرد.به دوروبرم نگاه کردم.حیاط،چند ضلعی و لخت و قناس بود .نمی دانستم دنبال چه می گردم.شاید چیزی که بشود پشت آن مخفی شد.مراد چشم از ما برنمی داشت.چیزی را می دید که ما از دیدنش عاجز بودیم و به طور مبهمی می دانستیم ارزش تماشا دارد.بعدها فکر کردم همین کنجکاوی ،کنجکاوی دیدن خودمان بود که بازهم ما را به آن خانه کشاند..."
رازی در کوچه ها...فصل ۱۲... فریبا وفی...
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:8 توسط مهتاقزوینی
|
تو
،
"دیدنی "هایی رو می دیدی که تا آن روز کسی ندیده بود...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:12 توسط مهتاقزوینی
|
دلم برای "دلتنگ " تو شدن ...
تنگ می شود....
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:7 توسط مهتاقزوینی
|
نیستی حالا و من
انگار همیشه اینجا تنهایم...
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:49 توسط مهتاقزوینی
|
من رفته بودم .
جایی شبیه به...
نمی دانم جایی بود که نبودی.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط مهتاقزوینی
|
فقط دلتنگی نیست که به یادم می آورد نیستی...! منم که می خواهم کنار تو باشم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:8 توسط مهتاقزوینی
|
زنی که کنارم نشسته بود گفت:
"می بینی این دوتا رو ؟ زن و شوهرن !" ،نفهمیده نگاهش کردم ...
"مجردی ؟"
"ببخشید؟!"
"آره مجردی .اگه شوهر داشتی می فهمیدی چی می گم." و بعد از پنجره به ماشین کناری نگاه کرد؛ " این دوتا نه. شاید چند روز چند هفته یا نهایتا چند ماهه که باهمن!... باز اون جوری زل نزن بهم.تا وقتی بهم نرسیدن حواسشون بهمه اما بعد از ازدواج انگار مجبورن که کنار هم باشن.هر کی یه جا رو نگاه می کنه!" یاد تو افتادم .یاد تو که نه، یاد خودمان و اینکه وقتی کنارت هستم ،کجایم؟، به کجا نگاه می کنم. مادر چی ؟ وقتی که کنار پدر می نشیند. یادم نمی آید.مدت زیادی ست که دیگر توی یک ماشین کنارشان ننشسته ام . و اگر هم نشسته ام یادم نمی آید. اما قبل تر ها گمانم مادر همیشه از آینه ی کنار دستش به من لبخند می زد و پدرهم از آینه ی روبرو نگاهم می کرد یا حواسش جمع رانندگی بود.و در تمام راه من در ماشین دیگری بودم و جایی می رفتم غیر از راه آن ها.زن صدایم می کند و من می خواهم نشنوم. اما می خواهد بشنوم.
" دوسش داری ؟"
"بله؟؟؟؟"
"چرا ماتت برده؟ می گم دوسش داری؟... خبه حالا !داری ...داشتی بهش فکر می کردی، نه؟!"
جواب نداده دست می کنم توی جیبم و یک اسکناس 500 تومانی درمی آورم: "ممنون آقا ...هرجا بشه پیاده می شم."، زن که انگار خوشش نیامده خودش را جمع می کند. راننده کنار جدول نیش ترمز می گیرد و زن پیاده می شود. از ماشین که پیاده می شوم رویش را برمی گرداند و سوار می شود.200 تومانی پاره را می گذارم توی جیبم .نمی دانم چرا پیاده شدم.یادم نمی آید چرا سوار شده ام . ادم می آید دیروز که توی ماشینت، کنار دستت نشسته بودم، نگاهت می کردم . فکرم جایی بود که هنوز نیامده.صدایم کردی و من نشنیده باز نگاهت کردم.
مهتا قزوینی . بهار 87
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:53 توسط مهتاقزوینی
|
من توی یازده سالگی با آرزوی بزرگ شدن ،پیر شدم! یازده ساله بودم و عاشق... عشقم هم مثل خودم کوچک بود.عشقی که توی گرمای یک تابستان فراموش نشدنی گوشه هایی از قلبم رو سوزوند و مثل جای داغ باقی گذاشتش و رفت...من موندم و عشقی که بزرگشده بود.رفت. آرزو های بزرگی داشت و می خواست بعد از تمام آرزوهایش بیاید دنبال من.خودش این را گفت . توی تاریکی راهرو دست هایم را چند لحظه ای توی دست هایش گرفت و رفت...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:3 توسط مهتاقزوینی
|
توی چشم تو هم یه جزیره س که یک نفر توش تنهاس...
***
پ.ن: بر گرفته از کتاب (آهای یک نفر اینجا تنهاست) بزگمهر حسین پور ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:19 توسط مهتاقزوینی
|
همیشه منتظرم.
شاید چون همیشه (( دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.)) و نبود !
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:58 توسط مهتاقزوینی
|
گاهی فاصله ی میانمان چند متری ست
که با نگاه تو طی می شود
و گاهی فاصله ی شهرهایی ست که من با قلبم به آن ها سفر می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 5:38 توسط مهتاقزوینی
|
می دانم که دیر به دیر می آیم...چند روزی ست که همه چیز شبیه علامت سوال بزرگی شده و این حسی ست که دوستش ندارم .شبیه هیجان فهمیدن چیزهای تازه نیست که شگفت زده ات کند فقط احساس می کنی چیزی در کنترلت نیست٬ یک جورهایی شبیه وقتی که داری توی تاریکی راه می روی و نمی توانی از قدمهایت مطمئن باشی...شاید حق با سمیر است که می گوید من برای همه روابطم مرزی می کشم و دوست ندارم کسی جایش را نسبت به این مرز مشخص نکند...شاید این مرز حالا زیادی پر رنگ شده یا شاید دیگر وجود ندارد...ترس عجیبی ست ...و نمی دانم جواب خوبی برای سوال های من نیست...

+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 5:33 توسط مهتاقزوینی
|
گویا باید به این خانه ی جدید عادت کرد.من این روز های انگار باید به چیزهای زیادی عادت کنم.همه جا غریبه ام.احساس ناخوشایند یک مامور مخفی را دارم .ترس و ناامنی...باید فرار کنم یا عادت؟ دلتنگی را هم بچسبان تنگ همه ی این ها...نمی دانم باید بگردم دنبالت یا صبر کنم...شاید باید خودم را با شرایطم تطبیق دهم...اما زیادی عاقلانه است .می خواهم عقل مصلحت اندیش بدجنس را کنار بگذارم...
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:29 توسط مهتاقزوینی
|
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:23 توسط مهتاقزوینی
|