تبليغاتX
شاید می خواستم ((ف)) باشم
من رفته بودم .

جایی شبیه به...

نمی دانم جایی بود که نبودی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:20  توسط مهتاقزوینی  | 

 فقط دلتنگی نیست که به یادم می آورد نیستی...!                                                                    منم که می خواهم کنار تو باشم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط مهتاقزوینی  | 

زنی که کنارم نشسته بود گفت:

"می بینی این دوتا رو ؟ زن و شوهرن !" ،نفهمیده نگاهش کردم ...

"مجردی ؟"

"ببخشید؟!"

"آره مجردی .اگه شوهر داشتی می فهمیدی چی می گم." و بعد از پنجره به ماشین کناری نگاه کرد؛ " این دوتا نه. شاید چند روز چند هفته یا نهایتا چند ماهه که باهمن!... باز اون جوری زل نزن بهم.تا وقتی بهم نرسیدن حواسشون بهمه اما بعد از ازدواج انگار مجبورن که کنار هم باشن.هر کی یه جا رو نگاه می کنه!" یاد تو افتادم .یاد تو که نه، یاد خودمان و اینکه وقتی کنارت هستم ،کجایم؟، به کجا نگاه می کنم. مادر چی ؟ وقتی که کنار پدر می نشیند. یادم نمی آید.مدت زیادی ست که دیگر توی یک ماشین کنارشان ننشسته ام . و اگر هم نشسته ام یادم نمی آید. اما قبل تر ها گمانم مادر همیشه از آینه ی کنار دستش به من لبخند می زد و پدرهم از آینه ی روبرو نگاهم می کرد یا حواسش جمع رانندگی بود.و در تمام راه من در ماشین دیگری بودم و جایی می رفتم غیر از راه آن ها.زن صدایم می کند و من می خواهم نشنوم. اما می خواهد بشنوم.

" دوسش داری ؟"

"بله؟؟؟؟"

"چرا ماتت برده؟ می گم دوسش داری؟... خبه حالا !داری ...داشتی بهش فکر می کردی، نه؟!"

جواب نداده دست می کنم توی جیبم و یک اسکناس 500 تومانی درمی آورم: "ممنون آقا ...هرجا بشه پیاده می شم."، زن که انگار خوشش نیامده خودش را جمع می کند. راننده کنار جدول نیش ترمز می گیرد و زن پیاده می شود. از ماشین که پیاده می شوم رویش را برمی گرداند و سوار می شود.200 تومانی پاره را می گذارم توی جیبم .نمی دانم چرا پیاده شدم.یادم نمی آید چرا سوار شده ام . ادم می آید دیروز که توی ماشینت، کنار دستت نشسته بودم، نگاهت می کردم . فکرم جایی بود که هنوز نیامده.صدایم کردی و من نشنیده باز نگاهت کردم.

مهتا قزوینی . بهار 87

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:53  توسط مهتاقزوینی  | 

من توی یازده سالگی با آرزوی بزرگ شدن ،پیر شدم! یازده ساله بودم و عاشق... عشقم هم مثل خودم کوچک بود.عشقی که توی گرمای یک تابستان فراموش نشدنی گوشه هایی از قلبم رو سوزوند و مثل جای داغ باقی گذاشتش و رفت...من موندم و عشقی که بزرگشده بود.رفت. آرزو های بزرگی داشت و می خواست بعد از تمام آرزوهایش بیاید دنبال من.خودش این را گفت . توی تاریکی راهرو دست هایم را چند لحظه ای توی دست هایش گرفت و رفت... 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:3  توسط مهتاقزوینی  | 

 

توی چشم تو هم یه جزیره س که یک نفر توش تنهاس...

 

                                             ***

           

پ.ن: بر گرفته از کتاب (آهای یک نفر اینجا تنهاست) بزگمهر حسین پور ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:19  توسط مهتاقزوینی  | 

همیشه منتظرم.

شاید چون همیشه (( دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد.)) و نبود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:58  توسط مهتاقزوینی  | 

گاهی فاصله ی میانمان چند متری ست 

که با نگاه تو طی می شود  

و گاهی فاصله ی شهرهایی ست که من با قلبم به آن ها سفر می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 5:38  توسط مهتاقزوینی  | 

می دانم که دیر به دیر می آیم...چند روزی ست که همه چیز شبیه علامت سوال بزرگی شده و این حسی ست که دوستش ندارم .شبیه هیجان فهمیدن چیزهای تازه نیست که شگفت زده ات کند فقط احساس می کنی چیزی در کنترلت نیست٬ یک جورهایی شبیه وقتی که داری توی تاریکی راه می روی و نمی توانی از قدمهایت مطمئن باشی...شاید حق با سمیر است که می گوید من برای همه روابطم مرزی می کشم و دوست ندارم کسی جایش را نسبت به این مرز مشخص نکند...شاید این مرز حالا زیادی پر رنگ شده یا شاید دیگر وجود ندارد...ترس عجیبی ست ...و نمی دانم جواب خوبی برای سوال های من نیست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 5:33  توسط مهتاقزوینی  | 

گویا باید به این خانه ی جدید عادت کرد.من این روز های انگار باید به چیزهای زیادی عادت کنم.همه جا غریبه ام.احساس ناخوشایند یک مامور مخفی را دارم .ترس و ناامنی...باید فرار کنم یا عادت؟ دلتنگی را هم بچسبان تنگ همه ی این ها...نمی دانم باید بگردم دنبالت یا صبر کنم...شاید باید خودم را با شرایطم تطبیق دهم...اما زیادی عاقلانه است .می خواهم عقل مصلحت اندیش بدجنس را کنار بگذارم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:29  توسط مهتاقزوینی  | 

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط مهتاقزوینی  | 

باید یاد بگیرم که فراموشت کنم.  

که تورا جایی گوشه ی قلبم نگه دارم.                                                                                       

و به هیچکس نشانت ندهم.                                                                                                    

و فقط گاهی هر از گاهی                                                                                                       

به عکس هایی که توی خیالم از تو گرفته ام نگاه کنم.                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط مهتاقزوینی  | 

دلم برای خانه ی قبلیم تنگ می شود...

انگار همیشه باید دلتنگ چیزی یا کسی بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط مهتاقزوینی  |